پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 10:28 توسط HAMID
|

گر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!.......
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 9:50 توسط HAMID
|

+
نوشته شده در جمعه 1388/01/21ساعت 8:36 توسط HAMID
|

مثل ماهي زنده
مثل سبزه زيبا
مثل سمنو شيرين
مثل سنبل خوشبو
مثل سيب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشيد
سال نوبر شما مبارک باد.
امیدوارم دلتون همیشه سبز وبهاری باشد
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 16:59 توسط HAMID
|

يكبار دگر نسيم نوروز وزيد شعر ازنعمت آزرم
دلها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد
--------
نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشك ما نيز دميد
بويی مگر از ميهن ما آوردی!
--------
بر سفرهی هفت سين نشستن نيكوست
هم سنبل و سيب و دود ِ كُندر خوشبوست
افسوس كه هر سفره كنارش خالی ست
از پاره دلی گمشده يا همدم و دوست
--------
هر چند زمان بزم و نوش آمده است ،
بلبل به خروش و گل به جوش آمده است ،
با چند بهار ، لالهی خفته به خاك ،
نوروز كبود و لاله پوش آمده است!
--------
نوروز رسيد و ما همان در ديروز
در رزم نه بر دشمن شادی پيروز
اين غُصّه مرا كشت كه دور از ميهن
هر سال سر آمد و نيامد نوروز !
--------
نوروز نُماد جاودان نوشدن است
تجديد جوانی جهان كهن است
زينها همه خوبتر كه هر نو شدنش
باز آور ِ نام پاك ايران من است
--------
دلتنگ ز غربتيم و شادان باشيم
از آنكه درست عهد و پيمان باشيم
بادا كه چو نوروز رسد ديگر بار
با سفرهی هفت سين در ايران باشيم
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 16:22 توسط HAMID
|

من عشق را در تو تو را در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم ودنیا را به خاطر خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 7:8 توسط HAMID
|

I lose you again in circle of love and take refuge from my God, the only sentry to keep you in this circle. I'm sure I've taken a good sentry. Some times I feel pain in my eyes and can't bear any more tears. What should I do? If the challenging of love lasts years, if it has problems, if it needs power to encounter hardships, I've got to tolerate and stay. Should encounter and have patience and go on the challenge. I use power of love as the protector for my uncontrollable heart and also, I want him to protect you and increase your power for the hardships come to you. If you forget even to open the window of your black bricks room, go to that notes written last summer. Maybe a word of hope was written. I gave my heart's sigh to fall breeze. Each black bricks of your room are incarnation of that sigh, one by one. دگرباره تو را در ساحت مقدس عشق از کف می دهم و به خدای خود که تنها نگهبان تو برای حضورت در این ساحت است، پناه می برم. اطمینان دارم نگهبان خوبی برگزیده ام. گهگداری چشمانم می سوزد و طاقت اشکهای بیشتر را ندارد. چه کنم. توانم بسیار کم است. مبارزه عشق اگر سالها به طول انجامد، اگر پیچ و خم فراوان دارد، اگر قدرت برابری با ناملایمات می خواهد، باید بود و تحمل کرد. باید کشید و صبور بود و مبارزه کرد. یاد خدا را نگهبان دل افسار گسیخته ام می کنم و هم، از او می خواهم تو را پاس بدارد و اگر ناملایمات دست آزار بر تو بلند کرد، توانایی ات را افزون کند. حتی اگر یادت رفت پنجره اتاق آجر مشکی ات را باز کنی، سری به جزوه های نوشته شده تابستانهای گذشته بزن. شاید واژه امیدی نگاشته شده باشد. من آه دلم را بدست نسیم پاییزی داده ام. دانه به دانه آجرهای مشکی اتاقت، تجسم آن آه اند.
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 6:44 توسط HAMID
|

For describing you, I'll say you're the caller to call the mystic call of love. You make me think and love. Cry and to be lover and not cry. To be lover and not love. To be lover and forget. I swear by God that's not my heart words. It's just the devil of disappointment makes me forget you. Over there, really nearer than devil, a kind makes me remember you and loving you, I have one God and a world of hope. I keep my head up and pride that I'm lover and didn't forger you. I have a heart and feeling of going on. I'll take you to highest possibility of love to make you cut red apples of life from its green trees of kindness . 
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 6:40 توسط HAMID
|

Hey you in darkness of my nighttime, in grey silence of clouds of night, walking in lines of my mind and you the huge thought of my writes, line by line of my words, decorated. Until the end of my real looking, painted to horizon of hope. I'm moving to search you and I go as guide the little blue clouds to their place where you are. You're laid in powerful meaning of stream, in green meaning of pine and in feeling the voice of the bird who say about spring. I poor my hands on my eyes and again try to see better. This time I see a sky as huge as you, blue. ای تو در تاریکی شبانه من، در خلوت خاکستری ابرکان شب، کوچه پس کوچه های اندیشه مرا قدم می زنی. تو ای بزرگ تفکر نوشته های من، بند به بند واژه های مرا مزین، تا غایت جاده حقیقی نگاه من، به افق امید نقاشی شده ای. من به دنبال یافتن تو در حرکتم و آنقدر می روم که ابرکان آبی امید را به سرمنزل خویش که همانا تو باشی رهنمون باشم. تو در معنی عمیق چشمه، در مفهوم سبز سرو، در درک نوای پرنده ای که بهار را خبر می دهد، آرمیده ای. دست بر چشمانم می کشم و بار دیگر بهتر دیدن را سعی می کنم. این بار آسمانی می بینم به وسعت تو آبی.
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 6:37 توسط HAMID
|

مهربان، ای مهربان، ای مهربان. یک دم این خواب مرا کوتاه کن. لحظه هایم را بگیر از وقت شب، دست این تب را ز من کوتاه کن. مهربان، ای آخر ویرانه ها استاده خوش، آشنای حسرت و اندوه های مرد کش، مهربان، ای ساده بازی کرده با این زندگی، آخر تکریم و آغاز شب آزادگی، محور گیتی بگیر و بر مراد ما بتاب، لحظه ای از واقعیت رو به رویا کن خطاب، گو ، منِ درگیر وهم و آرزو، گیر گیرِ دلخوشی های مگو، رسم نان خوردن فراموشم کنند. شاید اینسان ، لحظه های گم هم آغوشم کنند. گو، مرا مست چه؟!، هشیار چه؟! بهتان کم زنند. کمتر از آدم شدن در پیشگاهت دم زنند. مهربان، ای مهربان، نامهربانی کافی است. تاب چه؟! تاوان چه؟! حجم مرا این سهم غربت کافی است. مهربانی هم نکردی، مهربان با پنجره!! باشد این نا مهربانی هم برایم کافی است.
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/30ساعت 12:56 توسط HAMID
|

پشت تقدیر حیاط ما، کنار حوض و گلخانه، همینجا پیش این زندان خالیه پرنده، بوی مرگ تازه می آید! بوی جان ، در بردن از این خانه می آید. فکر افتادن، کنار دفتر کهنه ، به گاه طرح مشکوک تو را، هی پشت هم تکرار کردن ها.. فکر پوسیدن، درون بستر تنهایی تنها. فکر لجبازیِ قلبم، وقت استادن، فکر ماندن، در خیال پاک آدمها. مورمور حس من، ... هنگامۀ مرگ است. بوی مرگ تازه در حمام می آید، وقت قل قل کردن خون از شرایینم، بوی مرگ تازه در رویای عاشق بودنی دیگر، با بهای مفت یک همبسری خیس و نکبتبار می آید. بوی من می آید اینجا ، نیستم اما! بوی تو می آید اینجا، نیستی اما! فاصله مرگ جدید مفصل عشق است؟!! بوی مرگ تازه می آید.
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت 13:0 توسط HAMID
|

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت.....
هر كسی غصه اینكه چه می كرد نداشت......
چشم سادگی از لطف زمین می جوشید.......
خودما نیم زمین این همه نا مرد نداشت.......
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت 11:59 توسط HAMID
|

+
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت 7:50 توسط HAMID
|

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت تنهایی
اگر به دفتر تنهایی من آمدی ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
و شاخه گلی از حضورت برایم یادگاری بگذار...
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت 7:47 توسط HAMID
|

اگر از وسعت تنهایی من می پرسی
به بلندای خیال
به بلندای فرو ریختن قطره اشکی از دل
و به عمق وحشت
وحشت از آنچه حقیقت دارد
وحشت از من بی تو
وحشت از تو بی عشق
وحشت از عشق بی ما ....
شرق تنهایی من
رو به سوی افق غم دارد
غرب تنهایی من
پشت این تکرار است
اگر از وسعت تنهایی من دانستی
تو بیا
تو بیا تا که به دست احساس
پر کنیم صفحه خالی نیاز
تا که این شمع خیال
برود رو به زوال
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت 6:22 توسط HAMID
|

پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....
و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/11/27ساعت 13:12 توسط HAMID
|

در بستر نوازش یک ساحل غریب زیر حباب سبز صنوبرها همراه با ترنم خواب آور نسیم از بوسه ای پر عطش آب و آفتاب در لحظه ای که شاید یک مستی مقدس یک جذبه یک خلوص خورشید و خاک و آب و نسیم و درخت را در بر گرفته بود موجود ناشناخته ای درضمیر آب یا روی دامن خزه ای در لعاب برگ یا در شکاف سنگی در عمق چشمه ای از عالمی که هیچ نشان در جهان نداشت پا در جهان گذاشت فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب یک ذره بود اما جان بود نبض بود نفس بود قلبش به خون سبز طبیعت نمی تپید نبضش به خون سرخ تر از لاله می جهید فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب در قرنهای دور افراشت روی خاک لوای حیات را تا قرنهای بعد آرد به زیر پر همه کائنات را آن مستی مقدس آن لحظه های پر شده از جذبه های كوچک آن اوج آن خلوص هنگام آفرینش یک شعر در من هزار مرتبه تکرار می شود ذرات جان من در بستر تخیل تا افق آن سوی کائنات زیر حباب روشن احساس از جام ناشناخته ای مست می شوند دست خیال من انبوه واژه های شناور را در بیکرانه ها پیوند می دهد آنگاه شعر من از مشرق محبت چون تاج آفتاب پدیدار می شود این است شعر من با خون تابناک تر از صبح با تار و پود پاکتر از آب این است کودک من و هرگز نگویمش در قرنهای بعد چنین و چنان شود باشد طنین تپش های جان او با جان دردمندی همداستان شود فریدون مشیری
+
نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت 8:20 توسط HAMID
|

+
نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت 7:14 توسط HAMID
|

+
نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت 7:5 توسط HAMID
|

+
نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت 6:19 توسط HAMID
|

+
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 7:18 توسط HAMID
|

+
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 7:16 توسط HAMID
|

زمانه حادثه رویید با نشانه ی دیگر
چنین زمانه چه سخت است در زمانه ی دیگر
هزار خنجر کاری به انحنای دلم آه
مخوان ، ترانه مخوان ، باش تا ترانه ی دیگر
بهانه بود مرا شرکت قیام گذشته
عطش ، عطش تو بمان گرم ، تا بهانه ی دیگر
همیشه قلب مرا زخم ، زخم کهنه ی کاری
همیشه دست ترا تیغ ، تیغ فاتحانه ی دیگر
سکوت در دل این آشیانه ی ممتد وای
کجاست منزل امنی ، کجاست خانه ی دیگر
خروش و جوشش دریاچه در کرانه ی من بین
این ترانه نبوده است در کرانه ی دیگر
جوانه سبز نبوده است در گذشته ی این باغ
بمان تو سبزی این باغ ، تا جوانه ی دیگر
زمانه حادثه خوش آمدی ، سلام بر رویت
که شب نشسته به خنجر در آستانه ی دیگر
به جان دوست از این تازیانه ی دیگر
کجاست سرخی فریادهای بابک خرم
کجاست کاوه ی آزاده ی زمانه ی دیگر ؟
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 6:58 توسط HAMID
|

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که آب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به آرزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطردود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین آفتابگردان برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم تو برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08ساعت 12:50 توسط HAMID
|

))هيچ کاري بهتر از کار تو نيست ((
هيچ خوبي ، مثل ديدار تو نيست اي گل ياس فراموش آمده
قاصدک اينجا به آزار تو نيست هيچ دردي بدتر از آه تو نيست
هيچ ظلمي مثل انکار تو نيست من نياز آلود نازي در حرير
آنچه جز در دست ِ تبدار ِ تو نيست زخمي ِ سرد ِ خزاني ، نوبهار...
تلخ لبخندي که پندار تو نيست اي ستم آْلوده احساس ِ لطيف ،
زبري فولاد ، معيار تو نيست
+
نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 7:5 توسط HAMID
|

عصر ما عصر فريبه ، عصر اسماي غريبه عصر پژمردن گلدون ، چتراي سياه تو بارون شهر ما سرش شلوغه ، وعده هاش همه دروغه آسموناش پر دوده ، قلب عاشقاش كبوده كاش تو قحطي شقايق ، بشينيم توي يه قايق بزنيم دل رو به دريا ، من و تو تنهاي تنها خونه هامون پر نرده ، پشت هر پنجره پرده قفسا پر پرنده ، لبهاي بدون خنده چشما خونه سئواله ، مهربون شدن محاله نه براي عشق ميلي ، نه كسي به فكر ليلي كاش تو قحطي شقايق ، بشينيم توي يه قايق بزنيم دل رو به دريا ، من و تو تنهاي تنها اونقده ميريم كه ساحل ، از من و تو بشه غافل قايقو باهم مي رونيم ، اونجا تا ابد مي مونيم جائيكه نه آسمونش ، نه صداي مردمونش نه غمش نه جنب و جوشش ، نه گلهاي گل فروشش مثل اينجا آهني نيست ، مثل اينجا آهني نيست پس ببين ! يادت بمونه ، كسي هم اينو ندونه زنده بوديم اگه فردا ، وعده ما لب دريا
+
نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 6:40 توسط HAMID
|

+
نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 19:52 توسط HAMID
|

+
نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 19:48 توسط HAMID
|

+
نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 19:47 توسط HAMID
|

+
نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 19:46 توسط HAMID
|
